مشاوره ازدواج تلفنی
تور آنتالیا
ویزای تایوان
قیمت تور کانادا
توتون پیپ
قیمت پیپ
خرید بک لینک
ساخت وبلاگ
ابوالقاسم كريمي
درباره من
(شاعر،ترانه سرا،نويسنده)كارشناس فروش و مشاور مالي شركت بزرگ بيمه پارسيان
نويسندگان
برچسب ها
آرشيو
عضویت در خبرنامه
    عضویت لغو عضویت

ورود اعضا
    نام کاربری :
    پسورد :

عضویت در سایت
    نام کاربری :
    پسورد :
    تکرار پسورد:
    ایمیل :
    نام اصلی :

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۷:۴۰

در جاده اي متروك و دور افتاده در آريزونا، درشكه اي حامل پنج مسافر به چنگ راهزنان افتاد. سارقان ابتدا تمام اموال، دارايي و پول مسافران را به سرقت بردند، سپس به دستور سردسته راهزنان قرار شد تك تك مسافران به دست بوسي رييس بروند و طلب عفو كنند تا رييس از كشتن آنها صرف نظر كند. چهار مسافر درشكه به سرعت رفتند و دستور را انجام و جان خود را نجات دادند، اما نفر پنجم كه پيرمردي عارف بود اطاعت نكرد. در نتيجه رييس دزدها با عصبانيت به سراغش رفت و لوله اسلحه اش را روي سر پيرمرد گذاشت و گفت: من كسي هستم كه مي توانم با فشار دادن اين ماشه دنياي تو را به جهنم تبديل كنم! پيرمرد هم بلافاصله پاسخ داد: من نيز كسي هستم كه اگر تو آن ماشه را فشار دهي و مرا بكشي، آخرتت را به جهنم تبديل مي كنم! رييس دزدها با شنيدن اين حرف هر پنج مسافر را بخشيد و از همان لحظه مريد پيرمرد شد.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۵:۲۶

يكي از سربازان ناپلئون خطاي بزرگي مرتكب و محكوم به اعدام شد، اما ساعتي قبل از اعدام، مادر سرباز جوان خود را به ناپلئون بناپارت رساند و گريست و خواهش كرد پسرش را ببخشد. ناپلئون كه در جريان تخلف سرباز جوان بود به پيرزن گفت: «مادر، باور كن خطاي پسرت قابل بخشش نيست.» پير زن بي آنكه بترسد گفت: « يقين دارم كه گناه پسرم قابل بخشش نيست، كه اگر اين طور بود، تو وظيفه داشتي او را ببخشي، حال آنكه چون تو ناپلئون بناپارت هستي مي تواني از گناهان بزرگ بگذري.» ناپلئون سري تكان داد، خنديد و گفت: «مي دانم كه داري فريبم مي دهي، اما فريبكاري ات هم قشنگ است» و پسر را آزاد كرد.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۴:۳۶

گفتم: مگه نگفتي به حرفم گوش كن تا خوشبخت شوي؟ گفت: بله! -مگه نگفتي او را بكش تا ثروتمند شوي؟ گفت: بله! -خب، من كه به حرفت گوش كردم، پس چرا خوشبخت نشدم؟ گفت: تو از نظر من خوشبختي! گفتم: مگه تو كي هستي؟ گفت: من ابليسم.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۳:۵۰

از كاري كه كرده بود فوق العاده رضايت داشت، «بلند كردن كتاب از داخل سبد كتاب هاي مترو». اين كتابها را داخل يك سبد مي گذاشتند كه مسافران تا رسيدن به مقصدشان مطالعه كنند. او اما هر روز يك يا دو جلد كتاب بلند مي كرد و خوشحال هم بود كه زرنگ است. آن روز وقتي به خانه رسيد و ديد دزد نصف اموالش را برده آنقدر عصباني شد كه فرياد زد: از دست اين دزدها آدم امنيت نداره.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۲:۵۸

فرگون زيباترين زن زمانه خويش بود و همسر ملك شاه. در مجلسي زنانه، زني از خاندان نزديك همسرش گفت: فرگون خانم! شنيده ايم هيچ خدمتكار ايراني به كاخ خويش راه نمي دهي؟ بانوي اول ايران پاسخ داد: ايراني خدمتكار نمي شناسم. آن زن سماجت كرد و گفت: چطور؟ اعتماد نمي كنيد؟ فرگون زيبا گفت: من نيازي به كمك ديگران ندارم، هم نژادانم را هم برتر از آن مي دانم كه آنها را به خدمت بگيرم. زنان رومي و چيني و يوناني را هم كه مي بينيد پيشكش سرزمين هاي ديگر به پادشاه ايران هستند و من تنها مواظب آنانم تا آسيب بيشتري به آنها نرسد. زن ديگري مي پرسد: مگر پيشتر چه آسيبي ديده اند؟ فرگون زيبا مي گويد: دوري! دوري از شهر و ديارشان! اين بزرگترين آسيب است. آن زن دست به گيسوي فرگون مي كشد و مي گويد حالا مي فهمم براي چه همه تو رادوست دارند.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۲:۰۳

يك زمان ديسك كمر داشتم، وضع مالي ام خوب نبود و با اتوبوس به تهران مي رفتم چون دانشجوي تهران بودم. يك شب در اتوبوس حدود ساعت دو يا سه نيمه شب بود كه درد كمرم از حد گذشت، هركار كردم، هرچي اين دست و اون دست كردم، مسكن خوردم، فايده نداشت، تنها آرزوم اين بود كه بتونم دراز بكشم تا كمرم اروم بشه، اون شب تمام مسافراي اتوبوس شيراز-تهران مرد بودند، فقط من و يه خانم ديگه پيش هم بوديم و صندلي خالي هم نبود. اول فكر كردم كف راهرو اتوبوس دراز بكشم! ذهنم گفت زشته! دوباره وسوسه شدم كف اتوبوس دراز بكشم، دوياره گفتم جلوي اينهمه مرد زشته! اما اونقدر وضع درد كمرم سخت شد كه گفتم: " به دَرَك ! مي خوام آبرو نباشه! حالا آبروداري مشكل منو حل ميكنه؟ " با اين فكر به خودم گفتم: " سلامتي از آبرو مهمتره" با اين هنجار شكني ناگهاني رفتم كف اتوبوس دراز كشيدم! تا صبح كف اتوبوس بودم و اصلا اهميتي به حرف مردم ندادم، وقتي اتوبوس واسه نماز صبح نگه داشت، انگار اصلاً از درد ديشب خبري نبود. بعدها كه تخصص ام آي اس رو مي خوندم به چيز عجيبي رسيدم: آنچه باعث تسكين درد كمرم شده بود، نه اثر مسكن بود و نه اثر دراز كشيدن، بلكه در اثر تخليه ي يكباره ي مسيرهاي عصب نخاع از اطلاعات فاسدي بود كه به نام " آبرو " كد گذاري شده بود. و اين اطلاعات فاسد تمام مسير انتقال پيام در فاصله مهره هاي سوم تا ششم كمرم را درگير كرده بود. حالا مي بينم تعداد زيادي از مردم خصوصاً زنان خيلي از اطلاعات فاسد را نگه داشته اند و از ترس آبرو حتي به مشاور هم نمي گويند! خدا مي داند چه دردهايي در بدنشان به خاطر وجود اطلاعات فاسد، زندگيشان را تباه كرده است. بياييد آنقدر عبارت " سلامتي از آبرو مهمتر است " را تكرار كنيم كه با يك هنجارشكني جمعي، فرهنگ پوسيده ي آبروداري را بازسازي كنيم. كاينات سپاسگزار كساني است كه از هر فرصتي براي ايجاد سلامت و ثروت از راه بازسازي اطلاعات مغزي حداكثر استفاده را به عمل مي آورند، پاداش كاينات سلامت، ثروت و شادي است.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۵۱:۰۸

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟! خداوند پاسخ داد: از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه. - اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود. كودك ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟ خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟ اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت: فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ - فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد:‌ خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد. خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:‌ نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۴۹:۰۷

روزي مردي خواب عجيبي ديد. ديد كه پيش فرشته هااست و به كارهاي آنها نگاه مي كند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشته ها را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد: شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد، گفت: اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد كمي جلوتر رفت. باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آن ها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد: شماها چكار مي كنيد؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت: اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم. مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد: اينجا بخش تصديق جواب است. مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافيست بگويند: خدايا شكر.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۴۴:۴۶

آخرين تكه را از داخل جعبه خارج كرد و در مشتش گرفت. با درخشش خاصي كه در چشمانش بود به سمت پيرمرد رفت و آخرين تكه را به او داد. پيرمرد سرش را بلند كرد و دخترك در لابه لاي آدم ها ناپديد شد. پيرمرد از روي صندلي شكسته اش بلند شد و به سمت پسركي كه در گوشه اي از خيابان مشغول واكس زدن بود، رفت و آخرين تكه را به او داد. پسرك سرش را بلند كرد و پيرمرد در لا به لاي آدم ها ناپديد شد. پسرك واكسي پس از تمام شدن كارش آخرين تكه بيسكويت را به دهان برد.. و در ميان انبوه آدم ها ناپديد شد.

موضوع:
برچسب‌ها: ،

نويسنده :ابوالقاسم كريمي
تاريخ: ۱۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت: ۰۷:۴۳:۲۵

زن به دسته ابري كه بالاي سرش در حركت بود نگاه كرد. آهي كشيد و گفت: يادته بهم گفتي يه خونه رو ابرا برام مي سازي؟ مرد سنگ ريزي داخل آب درياچه پرتاب كرد و گفت: يادم نيست. زن نيشخندي زد و گفت: تو خيلي وقته همه چيزو فراموش كردي! مرد سنگ ديگري پرت كرد و گفت: تو چيزي گفتي؟

موضوع:
برچسب‌ها: ،

[ ۱ ]